سپیده

هنوز عاشقترینم...
نویسنده : سپیده ی صبح - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳
 

دلم برات تنگ شده ...قده یه دنیا...خدایا چقدر دنیاتو بزرگ آفریدی...

کاش آدما هیچ موقع خواب نمیدیدن...دلم واسه خوابمم تنگ شده...کاش نمیدیدمش...خدایا بیا پایین تا بغلت کنم...دلم هواتو کرده...خواب

 

فراموشم نکن....


 
 
من برگشتم!!
نویسنده : سپیده ی صبح - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱
 

سلام به همه ی دوستای خوبم...

من بعد از یه غیبت طولانی (و همچنین بعد از لطف یکی از دوستان که بهم یادآوری کرد که وبلاگی داشتمنیشخند ) دوباره برگشتم ، پر انرژی و با انگیزه...لبخند

 

 


 
 
دلمان تنگ می باشد...
نویسنده : سپیده ی صبح - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤
 

دلم میخواد یه جایی زندگی میکردم که هیشکی رو نمیشناختم اینجوری لااقل دلم نمیسوخت که مردمونش بی معرفتن...چیش خودم میگفتم خب اینا منو نمیشناسن ولی اینجوری بین دوستای خودم غریبه ام...دلم گرفته...امروز از اون روزاست...این هفته ها از اون هفته هان...نمیفهمم عیب کار از کجاست؟از دل لامصب من یا از دل بی صاحاب اونا؟

این نیز بگذرد...همیشه میگن گذر پوست به دباغ خونه میفته...

ولی دل شکسته ی من کارش گیر پوست و این حرفا نیست...بدجوری از بعضیا گرفته...شایدم شکسته...ولی دوست ندارم آه بکشم...

خدایا شکرت...


 
 
تولد
نویسنده : سپیده ی صبح - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
 

یک سالگی وبلاگم مبارک...چقدر زود میگذره...هورا

دوستت دارم وبلاگمقلبنیشخند 


 
 
برم یا که نرم؟
نویسنده : سپیده ی صبح - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
 

به نظرتون برم ؟ اگه برم خوبه ها...ولی حسش نیست!تازه داره آب میاد زیر پوستم...داره خوش میگذره توی خونه...صبحا که بیدار میشم عزای غذای ظهرو ندارم...باید تو موقعیتش قرار بگیرین که بفهمین چی میگم!!والا به خدا!!

این جوونا هی نشستن میگن میخوایم مستقل باشیم و تنها زندگی کنیم...آخه سوسول جون تو بلدی یه نیمرو درست کنی آخه؟؟میدونی چقدر حوصله آدم سر میره یه نصفه روز ، فقط یه نصفه روز تنها باشه تو خونه؟؟تو میتونی روزی ۴ نوبت ظرف بشوری؟؟نمیتونی دیگه...حرف منم همینه!!!!نیشخند

آرامش خونه رو دوس دارم...

خیلی خوبه...

حالا به نظر شما دردسر کلاس رفتن توی تهران به نتیجش می ارزه یا نه؟؟

به نظر شما برم یا که نرم؟؟

چرا آخه من نمیتونم تصمیم بگیرم!!

چقدر من سست عنصر شدم!!!!


 
 
تا حالا شده؟
نویسنده : سپیده ی صبح - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
 

شده که دلت بخواد یه شهرو،یه جایی رو با همه چیش،با همه خاطره هاش،با همه مردمش آتیش بزنی؟

شده که حقتو بخورن،نتونی از تو حلقومشون بکشی بیرون؟

اگه نشده خدارو شکر کن!

خیلی حسه بدیه.

کاش میشد به فجیع ترین وضع ممکن انتقام گرفت!

 


 
 
یه روز خوب میاد...
نویسنده : سپیده ی صبح - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

انگار در موارد خوشی آدم نمیتونه قشنگ بنویسه!

نمیدونم چرا...

ولی اینجوریه دیگه...

دلم واسه جوونیام تنگ شده...

اون موقعها که آدم افسارش دست دلشه...

هرجا میخواد میره،میاد...

بی غل و غش ...راحت...

شب با خیال راحت میخوابی...صبح با صدای زنگ تلفن بیدار نمیشی...

دلت هرّی نمیریزه هی...

دلم فقط اون روزارو میخواد...

فقط...لبخند


 
 
میتوانیم!
نویسنده : سپیده ی صبح - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠
 

امروز روزیست از این روزگار...

مثل همه ی روزای دیگه...نه...شاید امروز قشنگ تر باشه...اگه بخوام...اگه بذارن...

امروز میتونم دوست داشتن رو لمس کنم مثل بچه گربه ی نرمی که زیر دستت میغلته...

میخوام زندگی کنم...همونجور که میخوام...شاید بشه...

چقدر سادگی قشنگه...اینکه زلال باشی...مثل قطره ی بارونی که روی گلبرگ قرمزی میشینه...

 

 


 
 
← صفحه بعد